تبليغاتX
دختری که چشمانش در انتظار است...

دختری که چشمانش در انتظار است...

mona ^^ wolf

خدای بزرگ، انسان را به اندازه درد و رنجی که در راه خدا تحمل کرده است پاداش می‏دهد، و ارزش هر انسانی به اندازه درد و رنجی است که در این راه تحمل کرده است.

 

خدایا! هدایتم کن! زیرا می‏دانم که گمراهی چه بلای خطرناکی است.


خدایا! هدایتم کن! که ظلم نکنم، زیرا می‏دانم که ظلم چه گناه نابخشودنی است.


خدایا! نگذار دروغ بگویم، زیرا دروغ ظلم کثیفی است.


خدایا! محتاجم مکن که تهمت به کسی بزنم، زیرا تهمت، خیانت ظالمانه‏ای است.


خدایا! ارشادم کن که بی‏انصافی نکنم، زیرا کسی که انصاف ندارد شرف ندارد.


خدایا! راهنمایم باش تا حق کسی را ضایع نکنم، که بی‏احترامی به یک انسان، همانا کفر خدای بزرگ است.


خدایا! مرا از بلای غرور و خودخواهی نجات ده، تا حقایق وجود را ببینم و جمال زیبای تو را مشاهده کنم.


خدایا! پستی دنیا و ناپایداری روزگار را همیشه در نظرم جلوه‏گرساز، تا فریب زرق و برق عالم خاکی، مرا از یاد تو دور نکند.


خدایا! من کوچکم، ضعیفم، ناچیزم، پرکاهی در مقابل توفان‏ها هستم، به من دیده‏ای عبرت‏بین ده، تا ناچیزی خود را ببینم و عظمت و جلال تو را براستی بفهمم و به درستی تسبیح کنم.


خدایا! دلم از ظلم و ستم گرفته است، تو را به عدالتت سوگند می‏دهم که مرا در زمره ستمگران و ظالمان قرار ندهی.

 

خدایا! می‏خواهم فقیری بی‏‏نیاز باشم، که جاذبه‏های مادی زندگی، مرا از زیبایی و عظمت تو غافل نگرداند.


خدایا! خوش دارم گمنام و تنها باشم، تا در غوغای کشمکش‏های پوچ مدفون نشوم.


خدایا! دردمندم، روحم از شدت درد می‏سوزد، قلبم می‏جوشد، احساسم شعله می‏کشد، و بندبند وجودم از شدت درد صیحه می‏زند، تو مرا در بستر مرگ آسایش بخش.


خسته‌‏ام، پیر شده‏ام، دل‏شکسته‏ام، ناامیدم، دیگر آرزویی ندارم،احساس می‏کنم که این دنیا دیگر جای من نیست، با همه وداع می‏کنم،و می‏خواهم فقط با خدای خود تنها باشم.

 

خدایا! به سوی تو می‏آیم، از عالم و عالمیان می‏گریزم، تو مرا در جواررحمت خود سکنی ده

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم آبان 1387ساعت 23:18  توسط ^^ مونا دختری تنها ^^   | 

کوچيک تر که بودم فکر مي کردم بارون اشک خداست


ولي مگه خدا هم گريه مي کنه چرا بايد دل خدا بگيره!!!!


دوست داشتم زير بارون قدم بزنم تا بوي خدا رو حس کنم


اشک خدا را تو يه کاسه جمع کنم تا هر وقت دلم گرفت


کمي بنوشم تا پاک و آسماني شوم!


آسمان که خاکستري مي شد دل منم ابري مي شد


حس ميکرم که آدما دل خدا رو شکستند و يا از ياد خدا غافل شدند


همه مي گفتند باران رحمت خداست ولي حس کودکانه من مي گفت


خدا دلش گرفته و از دست آدم بدا داره گريه ميکنه......


کاشکي که بارون بزنه


به سقف و ايوون بزنه


کاشکي دلم پر بگيره


شادي رو از سر بگيره


کاش دوباره بارون بياد


رو تن ياس و نسترن


کاشکي بوي خدا بياد


تو کوچه و تو باغ من


.........................


کاش دوباره بارون بياد


اشک خدا رو ببوسم!


تا که دلم جون بگيره


از غم دنيا.... نپوسم

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم آبان 1387ساعت 23:9  توسط ^^ مونا دختری تنها ^^   | 

هرگاه دفتر محبت را ورق زدي و هرگاه زير پايت خش خش برگها را احساس كردي

 هرگاه در ميان ستارگان آسمان تك ستاره اي خاموش ديدي

براي يكبار در گوشه اي از ذهن خود نه به زبان بلكه از ته قلب خود بگو:

 يادت بخير

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم آبان 1387ساعت 23:7  توسط ^^ مونا دختری تنها ^^   | 

منم از خدا خواستم

درست شبیه همون چیزی که تو از خدا خواسته بودی

خدا به منم ندادش

اما نه به خاطر اینکه به صلاحم نبود

واسه اینکه لیاقتش رو نداشتم

لیاقت داشتن اون چیز بزرگ رو نداشتم

بعد از اون چیزای دیگه ای هم ازش خواستم

اما اون بازم بهم نداد

ولی من بازم در خونش رو زدم

نشستم زار زار گریه کردم

گفتم باشه

نده

اما ازم رو بر نگردون

اگه از خونت بیرونم کنی من می میرم

اون بیرون هوا سرده

اون بیرون پر ازدشمنه

اون بیرون منو می کشن

خدایا بذار اینجا بمونم

قول می دم دیگه هیچی ازت نخوام

فقط بیرونم نکن

فقط روت رو ازم بر نگردون

نگاهم کرد

لبخندی زدو گفت

مگه نشنیدی خدا ارحم الراحمین

مگه اعتقاد نداری که اگه بنده ای در خونمو بزنه من تنهاش نمی ذارم

مگه نشنیدی خدا از همه بیشتر واسه بنده هاش دل می سوزونه

گفتم شنیدم

گفت مگه نشنیدی خدا از بنده هایی که کم بخوان خوشش نمی یاد

گفتم چرا اما آخه خدا جون تو که کما رو هم نمی دی

لبخندی به روم زد و گفت

می دم

هر چی که بخوای می دم

فقط شاید مدلش با اونی که تو ذهن توئه فرق کنه

فقط شاید زمانش طولانی تر شه

ولی مطمئن باش بهت میدمش

یا اونی که خواستی رو یا بهترش رو............................

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم آبان 1387ساعت 23:1  توسط ^^ مونا دختری تنها ^^   | 

خدایا خیلی دلم گرفته آخه تو می دونی چقدر دلم براش تنگ شده خدایا روزگارم تیره تار شد خدایا تا کی؟ تاکی کی وقتش می شه من

چشمام دوباره برق نگاشو ببینه خدای من یعنی میشه میشه من دوباره تو روشنایی با وجودش باشم خدایا خود خودشو می خوام نه نشونی !

نه اینکه از کنارم رد شه و یه نیم نگاهی ! خدایا ! یگانه معبود من امید من ، زندگیم ، وجودم ، همه ی زندگیمو از تو می دونم میشه

دوباره توی جاده همون طور که تو شبا دوست داشت چشامو ببینه دوباره همدیگر و ببینیم و با هم زیر بارون راه بریم خدایا خیلی دلم

گرفته خو دشو می خوام خودشو.................................................

 

 

 

خودشو...

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم آبان 1387ساعت 22:53  توسط ^^ مونا دختری تنها ^^   | 

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم آبان 1387ساعت 22:13  توسط ^^ مونا دختری تنها ^^   | 

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم آبان 1387ساعت 22:12  توسط ^^ مونا دختری تنها ^^   | 

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم آبان 1387ساعت 22:10  توسط ^^ مونا دختری تنها ^^   | 

روی قبرم بنویسید..........................................

       روي قبرم بنويسيد کبوتر شد و رفت

       زير باران غزلي خواند ، دلش تر شد و رفت

      چه تفاوت که چه خورده است غم دل يا سم

       آنقدر غرق جنون بود که پر پر شد و رفت

    روز ميلا د : همان روز که عاشق شده بود

     مرگ با لحظه ي ميلا د برابر شد و رفت

    او کسي بود که از غرق شدن مي ترسيد 

    عاقبت روي تن ابر شناور شد و رفت

     هر غروب از دل خورشيد گذرخواهد کرد

      آدمی ساده که يک روز کبوتر شد ورفت.

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم آبان 1387ساعت 18:22  توسط ^^ مونا دختری تنها ^^   | 

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم آبان 1387ساعت 19:50  توسط ^^ مونا دختری تنها ^^   | 

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم آبان 1387ساعت 19:47  توسط ^^ مونا دختری تنها ^^   | 

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم آبان 1387ساعت 19:46  توسط ^^ مونا دختری تنها ^^   | 

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم آبان 1387ساعت 19:46  توسط ^^ مونا دختری تنها ^^   | 

به تو می اندیشم .................................

صبحگاهان که چشمانم رامی گشايم تاروزی ديگرراشروع کنم،درآن لحظه به تومی انديشم.

وقتی که دستانم را برای مناجات با خدای خويش به سوی آسمان می برم ، حتی در آن لحظه نيز به تو می انديشم .

 در نگاهای خسته مردمان در دستان گرم دوستانم و در صدای زيبای مادر ، در بهارزمانی که شکوفه ها را به نظاره می نشينم ، به تو می انديشم .

 وقتی که شبنم باران به روی ديدگانم می چکد ، در آن لحظه قلبم پر از ياد تو می شود و به تو می انديشم .

وقتی که در هياهوی کار لحظه ای از يادم غافل می شوی من در آن لحظه نيز به تو ... شبها که آرامش و تاريکی همه دنيارا با سياهيش پر می کند من خانه دلم را با ياد تو روشن می سازم . حتی اگر روزی رسد که ديگر به من نينديشی باز هم من به تو خواهم انديشيد .

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم آبان 1387ساعت 19:36  توسط ^^ مونا دختری تنها ^^   | 

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم آبان 1387ساعت 19:34  توسط ^^ مونا دختری تنها ^^   | 

به نام خداوندی که بس مهربان و رحیم است.

پناه بی پناهان ، پشتوانه استوار راستگویان ، ودرست کرداران است.

ای خدای بزرگ ، ای همه چیزم و همه کسم ، ای پناهم ، ای یاری دهنده ام.

ای عشقم ، ای امیدم ، آرزویم ، ای آن که بی تو هیچم ، با تو همه چی

ای توان ناتوانیهایم ، ای یاورو مونس خلوت تنهائیهایم ، ای همیشه بود.

هیچ می دانی تو را تا فراسوی مطلق زمان ، تا بی کران ، تا بی نهایت تا بالاتر از تمامی ادراک انسانها، تا بیشتر ار وسعت خلقت کهکشانهایت، وبالاخره به تمامی عظمت و وسعت ناشناخته های علم بشر ، تو را می پرستم ، وبه تو عشق می ورزم

در بود با توأم ، در نبود با تو

در هست تو را دارم، در نیست تو را دارم

امیدم توئی ، اشک من توئی ، دریا توئی ، آسمان توئی، درد من توئی ، همه جا توئی ، همه کس توئی.

بی تو من نیم ، بی تو من کیم ، ای نشانه ام ، خود تو دانی عشق من توئی.

ای بخشاینده ، ای کرم ، ای جود، ای سخاوت ، ای مهربانی ، ای زندگانی ، این کمترین ، این عاشقت. خود تو دانی این دم، یک دمی دنیا من چه بارها و چه مصیبتها که به دوش نکشیدم .

هر چه کشیدم مقدر تو دانستم ، آن را بوته امتحانت به حساب آوردم.

اگر نالیدم به درگاه تو بود.

اگر زار گریستم به پیشگاه تو بود.

اگر خواستم فقط از تو خواستم.

اگر داشتم از تو داشتم.

در این دنیا تو دانی چه زجرها که نکشیدم.

تو دانی چه محبتها که تقدیم کردم ، متأسفانه چه دشمنی ها در ازای آن نخریدم.

تو دانی اگر بر گنهی نشستم، گنه و ظلم برخود بود ، نه دیگری

خدایا این تو هستی که می دانی این جهان دمی بیش نیست.

و من آن دم را هم به گنه آلودم.

خدایا این توئی که بخشاینده ای ، واین منم گنه کارم.. اگر گنهی کردم ظلمی و گنهی بر خود بود.

باکم نیست.

چون قصاص تو را به جان خریدم ، قصاص تو بهشت من است. اوج و عروج من است.

ای خدای من ، اگر بخواهم برایت بنویسم باید مثنویها بنویسم ودر کم مانده عمر وقت برای نوشتن تنگ است و کار بسیار ...............................

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم آبان 1387ساعت 19:32  توسط ^^ مونا دختری تنها ^^   | 

 بی تابم، دلتنگم، خسته ام و هنوز باور دارم که پناه تو والاترین پناهگاه من

ا ست

نه نمی خواهم، هرگز نمی خواهم که لمس دستانت برایم آرزو گردد، نمی خواهم که لحظات با تو بودن در من بمیرند و یک دنیا تمنا در دلم بخشکد...

عزیزترین بهانه بودن...

مرا دوباره آغاز کن، ایمان من به تو، ایمان به حصاری است بلند که برای فروریختن هر آنچه پوسیده،آفریده شده است...

تو با منی و من دیگر از هیچ هم نمی هراسم...

می توانم روزها برای جذبه ی ابدی نگاهت به انتظار بایستم

به انتظار تابش خورشید چشمانت از پس ابرهای تیره نگاه من که گرمای نگاهت، افسون تمام رویاهای زندگی است

به انتظار گرمای دستانت که بهای تمامی خنده ها و گریستن های تلخ من است

دلم برایت تنگ است.........

باز هم تمام قصه همین بود...

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم آبان 1387ساعت 19:27  توسط ^^ مونا دختری تنها ^^   | 

گفتم : خداي من ، دقايقي بود در زندگیم که هوس مي کردم سر سنگينم رو که پر از دغدغه ي ديروز بود و هراس فردا رو شونه هاي صبورت بزارم ، آروم برايت بگم و بگريم ، تواون لحظات شونه هاي تو کجا بود؟

 

 

گفت: عزيز تر از هر چه هست ، تو نه تنها در آن لحظات دلتنگي که در تمام لحظات بودنت به من تکيه کرده بودي ، من آني خود را از تو دريغ نکرده ام که تو اينگونه هستي . من همچون عاشقي که به معشوق خويش مي نگرد ، با شوق تمام لحظات بودنت را به نظاره نشسته بودم

 

گفتم : پس چرا راضي شدي من براي آن همه دلتنگي ، اينگونه زار بگريم ؟

 

گفت : عزيزتر از هر چه هست ، اشک تنها قطره اي است که قبل از آنکه فرود آيد عروج  پیدامي کنه ،
اشکهايت به من رسيد و من يکي يکي بر زنگارهاي روحت ريختم تا باز هم از جنس نور باشي و از حوالي آسمان ، چرا که تنها اينگونه مي شود تا هميشه شاد بود 
.

 

 

گفتم : آخه آن چه سنگ بزرگي بود که بر سر راهم گذاشته بودي؟

 

گفت : بارها صدايت کردم ، آروم گفتم از اين راه نرو که به جايي نمي رسي ، تو هرگز گوش نکردي و آن سنگ بزرگ فرياد بلند من بود که عزيز از هر چه هست از اين راه نرو که به ناکجا آباد هم نخواهي رسيد.

 

 

گفتم : پس چرا آن همه درد در دلم انباشتي؟

 

 

گفت : روزيت دادم تا صدايم کني ، چيزي نگفتي ، پناهت دادم تا صدايم کني ، چيزي نگفتي، بارها گل برايت فرستادم ، کلامي نگفتي ، مي خواستم برايم بگويي آخر تو بنده ي من بودي ، چاره اي نبود جز نزول درد که تو تنها اينگونه شد که صدايم کردي .

 

گفتم : پس چرا همان بار اول که صدايت کردم درد را از دلم نراندي ؟

 

 

گفت : اول بار که گفتي خدا آنچنان به شوق آمدم که حيفم آمد بار دگر خداي تو را نشنوم ، تو باز گفتي خدا و من مشتاق تر براي شنيدن خدايي ديگر ، من اگر مي دانستم تو بعد از علاج درد هم بر خدا گفتن اصرار مي کني همان بار اول شفايت ميدادم 

 

گفتم : مهربانترين خدا ، دوست دارمت  .

گفت : عزيز تر از هر چه هست من دوست تر دارمت

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم آبان 1387ساعت 19:24  توسط ^^ مونا دختری تنها ^^   | 

 به نام اوني که هميشه و همه جا تو دلامون تو لحظه هامون تو شاديها توغم ها مون هست به نام اوني که هيچ

 

 وقت رنگ عوض نمي کنه به نام اوني که هميشه پشتت مي مونه حتي تو بي معرفتيهات به نام اوني که ما رو

 

 هيچ وقت از صفحه روزگاربه طور غير منطقي پاک نمي کنه وبالاخره

 

به نام اون بزرگي که تو باشي ...

 

 مدتهاست منم و تو ... هيچ کس توي تنهاييمون جايي نداره مگه نه ...

 

فقط خودم و خودتي نه هيچ غريبه اي ديگه ... دنبال يك تحولم ولي نمي دونم از كجا شروع كنم

 

امروز دلم به اندازه تمام دنيا  گرفت ... باز به ياد کسي که مهربون تر از تو نيست افتادم ....خدا....خدا...

 

نمي دونم چرا ولي باز تصميم گرفتم حرف بزنم شايد فكر مي كنم.........نمي دونم واقعا نمي دونم

 

يادم نيست چرا ولي دوستت دارم از همين جا تا...

 

به نظر من  دوست داشتن تو  تايا اندازه  نداره ...

 

خدايا ديدي همه عينکي سياه به رنگ دلاشون زدن تا

 

کسي رو نه ببينن نه اشکاشون رو کسي ببينه ...

 

مثل هميشه همين دو تا جمله واسه اوني که بخواد

 

بفهمه و درکش کنه کافيه !!!!

 

خداجون دوستت دارم به اندازه اي که .......

 

اندازه نداره ...!

 

کمکم کن توزندگي کم نيارم همين

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم آبان 1387ساعت 19:20  توسط ^^ مونا دختری تنها ^^   | 

هروقت که شب مي شه  ، چشمام  تو آسمون دنبال ماهِ

گفتم خدا افسوس مي خورم به اون يك دونه ماه كه تو آسمونت خودنمايي مي كنه و به ستاره

 

 هاي دوروبرش آخه به تو نزديكترن وبا تو راحت تر مي تونن حرف بزنن . گفتي(اين بهونه دلته

 

 والا دور بودن دليلي بر نشنيدن نيست گفتي :چطور صدا كردنم مهمه تا من بشنوم. گفتي ببين

 

 با خودت چي كار كردي كه مي گي ازت دورم.........

 

گفتم حسوديم مي شه به ماه چون هروقت ديدمش ستاره هاش هميشه پيشش هستن و تنهاش

 

 نمي زارن

 

گفتي اين قانون خلقت منه شما آدمها هم براي خودتون دوست داشتن و قانون كنيد كنار هم

 

 بودن و صادق بودن و دركنار هم الزامي بدونيد و براش قانوني وضع كنيد كه هيچ ناملايمتي نتونه

 

 اين قانون و بشكنه گفتم چطوري گفتي به همتون نعمت درك كردن دادم كه همديگرو خوب

 

 درك كنيد بهتون قلب دادم براي اينكه همديگرو دوست داشته باشيد- بهتون عقل دادم تا

 

 دوست داشتن و بشناسيد و با همون عقل درست و از نادرست تشخيص بديد ودرمورد هم عادلانه

 

 قضاوت كنيد تا از طريق عدالت فاصله اي بين تون ايجاد نشه و هميشه دركنار هم باشيد

 

گفتم چي كار كنم كه لحظه لحظه هاي دوره هاي بچگيم آرامش يك برخورد خالص و

 

 صادقانه و عادلانه رو دروجود آدمهاي دوروبرم ببينم .گفتي خودت از دست رفته هات و پيدا

 

 كن.............................

 

رفتم سراغ دلم گفت نگرد چون پيداش نمي كني گفت دنبال يك قطره آب تو كوير

 

 خشكي..................؟؟؟

 

گفتم كار دل خطا كردنه از عقل پرسيدم گفت محال نيست ولي نايابه . زمان مي خواد تا پيداش

 

 كني ولي مواظب باش وقتي بدستش آوردي چيز ديگرو از دست ندي تا باز بخواهي اونو تقاضا

 

 كني......

 

گشتم بود ولي خيلي كم مثل همون يك قطره آب تو يك كوير خشك....................!!!

 

خدايا كمك كن همديگر و دوست داشته باشيم نه اينكه بالاجبار تحمل كنيم

 

مثل هميشه كلام آخر خدايا همه مون يك جورايي تنهاييم تو تنهايهامون تو همدم و مونسمون

 

 باش.......

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم آبان 1387ساعت 19:17  توسط ^^ مونا دختری تنها ^^   | 

من همونم که همیشه غم وغصه اش بی شماره

اونیکه تنهاترینه حتی سایه ام نداره

این منم که خوبی هاشو کسی هرگز نشناخته

کوچه در راه رفاقت همه هستی شوباخته

هررفیق راهی با من دوسه روزی عاشقم بود

عشق اون باعث درد همه دقایقم بود

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم آبان 1387ساعت 19:8  توسط ^^ مونا دختری تنها ^^   | 

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم آبان 1387ساعت 19:3  توسط ^^ مونا دختری تنها ^^   | 

نمي خواهم به جز من دوست دار ديگري باشي

نمي خواهم براي لحظه اي حتي به فكر ديگري باشي

نمي خواهم صفاي خنده ات را ديگري بيند

نمي خواهم كسي نامش،بر لبهاي تو بنشيند

نمي خواهم به غير از من بگيرد دست تو دستي

نمي خواهم كسي يارت شود در راه اين هستي

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم آبان 1387ساعت 19:2  توسط ^^ مونا دختری تنها ^^   | 

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم آبان 1387ساعت 18:56  توسط ^^ مونا دختری تنها ^^   | 

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم آبان 1387ساعت 18:47  توسط ^^ مونا دختری تنها ^^   | 

زخم خورده روزگارم ولی باز به یاد سپهری

می گویم:

 

روزگارم بد نیست

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم آبان 1387ساعت 18:39  توسط ^^ مونا دختری تنها ^^   | 

 

داشته باشه تا مجبور نشی برای اینکه در قلبش

 

جا بگیری خودت را کوچک کنی...

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم آبان 1387ساعت 18:32  توسط ^^ مونا دختری تنها ^^   | 

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم آبان 1387ساعت 18:22  توسط ^^ مونا دختری تنها ^^   | 

 

 

 برسنگ قبر من بنويسـيد خسته بود اهــل زمين نبود نـمازش   شــكســته بود بر سنگ قبر من بنويسيد شيشه بود تـنها از اين نظر   كه سـراپا شـكســته بود بر سنگ قبر من بنويســـــــيد پاك بود چشمان او كه دائما از اشك شسـته بود بر سنگ قبر من بنويســيد اين درخت عمري براي هر تبر و تيشه، دســــته بود بر سنگ قبر من بنويســــــيد كل عمر پشت دري كه باز نمي شد نشسته بود  

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم آبان 1387ساعت 18:21  توسط ^^ مونا دختری تنها ^^   | 

 

 

معرفت را باید از سیگار یاد بگیرید , با اینکه که میدونه بعد از اینکه تموم شد زیر پا لهش می کنی ولی بازم تا آخرش به پات می سوزه

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم آبان 1387ساعت 18:17  توسط ^^ مونا دختری تنها ^^   |